تبليغاتX
دخترک مغرور مهربون


دخترک مغرور مهربون

love makes the world go round

بیکاری زده بود به سرم گفتم بیام اینجا.بیشتر نمره هام اومده.اکثرشو خوب شدم.وای عجب شانسی آوردم واسه ریاضی. همه ی نمره هامو واسه 17 به بالا میخوندم این ریاضیو واسه پاسی وبه همین خاطر این درس رو با نمره ی بیسیار درخشان 11 پاس کردم.بابا خب رشته ام انسانی بوده.تو کلاس همه جور رشته داریم از همه کمتر هم انسانیان.استاد ریاضی هم چون دید سطح کلاس بالاست فک کرده همه مخ ریاضی دارن(مث من!!)کلا امتحاناشو سخت گرفت.خداییش در حق ما خیلی ظلم شد.فک کن یه شبه باید کل ریاضی که رشته های ریاضیا تو 2 سال خوندنو میخوندیم.حالا بیخیال خدارو شکر پاس شدم.وای ی ی آنا هم افتاد اونم انسانی بود.آخه یه استاد چقد میتونه نامرد باشه..........

2 هفته استراحت بعد از امتحاناتم که داره تموم میشه ومن از این 2 هفته فقط خواب وپای نت اومدنو یاد گرفتم(البته بلد بودم تخصصی یاد گرفتم).جمعه هم که باید برم سِمِنی(سمنان).اصلا حوصله اونجارو ندارم.البته با اردو مشهد وشمال شاید اوضاع بهتر شه.خداییش رئیس دانشکده رو حال میکنی لب تر کردیم واسه اردو شمال ، مجوز داد.دوباره غذای سلف.خداییش به همه چی شبیه به جز غذا برای خوردن.ما آخر نفهمیدیم کافور میریزن یا نه.ولی مطمئنم که میریزن.همیشه به بچه ها میگم اگر از نمک وفلفل وگوجه غذاها بزنن ولی کافورو حتما میریزن.بوی گندش قشنگ تو غذا حس میشه انگار ما نمیفهمیم.نمی دونم قبلا تعریف کردم یانه ولی یه روز رفتیم با بچه ها عطاری گفتیم ما از آشپز های سلف زرنگ تریم.اولین جا رفتیم گفتیم یه چیزی دارین که اثر کافورو از بین ببره زنه گفت والله نمیدونم بزار زنگ بزنم بپرسم زنگ زد آخرشم گفتن هیچ چیزی نیست.دوباره رفتیم یه عطاریه دیگه سرینه  گفت آقا ببخشید یه چیزی دارین اثر کافورو بر عکس کنه(توجه کن بر عکس کنه)پسره که نفهمید چه سوتی دادیم زنگ زد به باباش پرسید گفت عصاره گل محمدی بخورید!!!!!!!!!اومدیم از مغازه بیرون تازه سرینه فهمید چه سوتی تپلی داده....

سری بعد از غذاهاش عکس میگیرم ببینین چی به خورد ما دانشجوهای این م.ملکت میدن!!!حالا جالب این جاست که همه ی بچه ها لاغر شدن من 2-3 کیلو زیاد شدم!!!راستی عکسایی که پست قبل گذاشتم سایزش خیلی بزرگه اگه سیوش کنین اندازه ی واقعیش مییاد.

این عکسارم دوسشون دارم

 

 

 

معلوم نیست پست بعدی کی باشه ولی فک کنم اولای اسفند بیام.میبینی چه جوری روزا میگذره شد اسفندم اومد.انگار دیروز بود کنکورمو دادم..........

خداحافظ

 

 

تـاریـ خ یکشنبه 1390/11/09سـاعـ ت 13:23 نـویسنده sara| |

سلام.میدونم این دفه دیگه خیلی دیر اومدم.درگیر امتحانای دانشگاه بودم.خوب پدر مارو درآورد.چه خیالات خامی از دانشگاه داشتم.فک میکردم دیگه برم دانشگاه از درس خبری نیست همش خوش گذورنیه...به قول بچه ها اگر تو مدرسه این همه درس میخوندیم الان تو دانشگاه تهران درخت اکالیپتوساشو میشموردیم.تو 2 هفته امتحانا یه خواب درست حسابی نکردیم.تا ساعت 5 صبح بیدار بودیم 2 ساعت میخوابیدیم دوباره شروع میکردیم.ولی خب خدارو شکر تموم شد.16بهمن تا18 از طرف دانشگاه میخوام برم مشهد. وای چقد دلم مشهد میخواست.خدا جونم ممنون.از 20 بهمن تا 22 هم باز از طرف دانشگاه میریم شمال(تناسب مکانهارو داری).

راستی یه سری اتفاقات تو خوابگاه افتاد که نگفتم.واسه شب یلدا میخواستیم یه برنامه توپ بریزیم که کسی دیگه دلش هوای خونه رو نکنه. چون همگی تو خوابگاه بودیمو کسی نرفته بود خونه.پیشنهاد دادیم که ملیحه اینا(ضد اکیپ ما)رو دعوت کنیم بیان اتاق ما.بعضی از بچه ها مخالف بودن اما گفتم بهتره که دعوت کنیم تا یه کم کدورتا از بین بره (مادربزرگ)خلاصه روزی که شبش یلدا میشد(اگه فهمیدی چی گفتم)ما تا ساعت 7غروب کلاس داشتیم بعد کلاس همگی رفتیم فست فود اونجا شاممونو خوردیم بعد برگشتیم خوابگاه شروع کردیم به تدارک شب یلدا.ساعت تقریبا 10/30 ملیحه ودوستانش که فک کنم یه 6 نفری میشدن اومدم اتاق ما.من تو دلم میترسیدم که یه وقت دعوا شه.چون ماشاالله تک تک بچه ها زمینه شو داشتن.کلی خوراکی و تنقلات آورده بودن.خودشونم مثلا حوری بهشتی کرده بودن.ولی ما همگی ساده بودیم.نیومده شروع کردن به صحبت کردن در مورد پسرای کلاس.مثل اینکه خیلی رابطه شون با پسرا خوب بود یا میخواستن این جوری وانمود کنن.چقد با هم فرق داشتیم ما تو اتاق 2 دقیقه هم در مورد پسرای کلاس حرف نمیزنیم....

ساعت 11 در بلوک هارو  میبندن ملیحه اینا هم مال بلوک دیگه ای بودن گفتیم چکار کنیم تصمیم گرفتیم بچه های اتاق ما همگی وسایلمونو جمع کنیم بریم اتاق اونا.خلاصه رفتیم اتاقشونو کلی رقصیدیم.پدر حافظ بیچاررو در آوردیم از بس فال گرفتیم!سرینه هم رفت واسه همگی قهوه درست کرد.فال قهوه هم گرفتیم تا ساعت 5 صبح بیدار بودیم خیلی خوش گذشت.اونا فک میکرن ما واسه دعوا اونارو دعوت کردیم ولی بعدش متوجه شدن فقط واسه آشتی این کارو کردیم.جالب اینجا بود همشون فک میکردن من یه دختر خیلی خشک ومغرور باشم چون تو کلاس اصلا به هیچ کدومشون رو نمیدادم همش جوابشونو میدادم.فک میکردن من دیگه خیلی نچسبم!!ولی اون شب گفتن اصلا فک نمیکردیم انقد خون گرم وصمیمی باشی.در کل این که با هم دیگه خوب شدیم.خب خدارو شکر.

بعدشم اومدیم واسه فرجه ی امتحانا تا 2 هفته بعد از اونم امتحانا شروع شد.چند تا عکس میزارم مربوط میشه به موقع امتحانا ووضعی که اتاق ما داشت.تازه این عکسا خیلی خوبه!!!!

 

 

این عکسا قسمت کوچیکی از بازار شام اتاق ماست.عکس ظرفارو نذاشتم تا بیشتر از این آبرومون نره!!!!

به امید آپ دیگه

بای

تـاریـ خ چهارشنبه 1390/11/05سـاعـ ت 15:1 نـویسنده sara| |

چشمانت را بستی. افق نگاهش را از من گرفت نفسم بند آمد.گذشتم از میان واژه هایی که تو را به یادم می اورند شروع میشود تنهایی لابه لای خوابهایم و من میترسم وقتی واژه ها ته میکشند اشک ترسیم خواهد کرد تو را برایم جریان زندگی به پرتگاه میرسد .دستانم می لرزد کاش افق شروع دیگری برایم رقم زند!                                                                                                                                                                                سلام دوستای عزیزم امیدوارم خوب باشید.سرینه هستم.اول میخوام از دوست عزیزم که خیلی به من لطف داره تشکر کنم امیدوارم لایق لطفش باشم.راستی روز دانشجو رو تبریک میگممم.امیدوارم منو ام قابل بدونین.هر چند به پای دوست گلم نمیرسم! روزگار اگر قلبت را میان دلتنگی و غم گذاشت چشمانت را ببند همچون پروانه ای که از میان تار میگذرد باش.راز پروانه ها را به خاطر بسپار پروانه ها زیر باران خواهند مرد.
تـاریـ خ جمعه 1390/09/18سـاعـ ت 15:13 نـویسنده sara| |

سلام به دوستای خوبم. تاسوعا وعاشورا حسینی رو به همه تون تسلیت میگم ایشا الله همه عزاداریاتون قبول باشه.

وهمچنین روز دانشجورو به همه ی دوستای دانشگام وهمه اونایی که دانشجو هستن تبریک میگم.خیلی جالبه  تا پارسال واسه روز دانش آموز واست هدیه می خریدن اما حالا به خاطر روز دانشجو بهت تبریک میگن!!!!!!!!!!

از امروز یه نویسنده خوش ذوق دیگه(اولیش من بودم دیگه)به نویسنده های این وب اضافه میشه و اونم سرینه عزیزمه که دست به قلمش عالیه. گفته بودم که شعر میگه.میاد اینجا وخاطرات دانشگارو به رشته تحریر در مییاره(جمله رو حال کردی!).به نظر من که این وب با وجود سرینه از اینی که هست خیلی بهتر میشه.

یه حس عجیبی دارم.به همه چی فک میکنم. همه ی صحنه ها از ذهنم خود به خود رد میشه ومنم به اجبار بهشون فک میکنم.دلم گرفته .حسی که با وجودم عجین شده ومنم دوسش دارم. هر چند وقت یه بار بهم سر میزنه.یه جورایی راه بر طرف کردنشم بلدم.با خدا خیلی درد ودل میکنم گاهی حس میکنم خدا از درد ودلای منم خسته میشه.نمیتونم حرفایی که تو ذهنمه رو به نوشته تبدیل کنم.همیشه اونی که میخوای نمیشه البته شاید اکثر اوقات اینجوری باشه.یاد روز شماری خودم میوفتم که چطور منتظر محرم بودم که دلم واسه هیئت پر میزنه.اما مثل اینکه این روز شماریو باید تا سال دیگه محرم ادامه بدم. امسال اصلا نتونستم یه عزاداری هم برم .شاید خدا وامام حسین نخواستن من تو مراسمشون باشم. آره شاید لیاقت اینو نداشتم .

بگذریم حرفام طولانیه اگه بخوام همشو بگم.......

 

 

 

 

 

 

 

 

خدا حافظ

 

تـاریـ خ چهارشنبه 1390/09/16سـاعـ ت 19:28 نـویسنده sara| |

سلام به همگی.الان که دارم اینو مینویسم دارم دیوونه میشم.۲ ساعت نشسته بودم داشتم مینوشتم با یه دکمه مسخره همش پاک شد. نوک انگشتام تاول زد.خب بیخیال

ببخشید از این که دیر اومدم گاهی واقعا حس این نیست بیام اینجا.میخوام دیگه تک نویس وبلاگ نباشم میخوام بچه های خوابگامونم نویسنده این وب کنم.به نظر خودم خیلی بهتر میشه خب بعضی چیزارو اونا بهتر یادشونه.عید غدیرو به همتون تبریک میگم.آپ قبلی تا اینجا نوشتم که میخواستم برگردم سِمِنی(سمنان)یعنی عید قربان.چهارشنبه اش کلاس شناخت داشتیم دیدیم استاد داره یه جوری بهمون نگا میکنه یهو گفت من تو این فکر بودم شما چن تارو (منو دوستام)از هم جدا کنم بیارمتون صندلی جلو اما باز گفتم اونجوری از راه دور میخواید با هم بحرفید که اونجوری کلاس منفجر میشه نه همون کنار هم باشید بهتره.بعدش استاد چون همش۱۰ نفر میشدیم که سر کلاس بودیم به هممون یه نمره اضافه کرد.ما هم خوشحال گفتیم کلاس بعد از ظهرم حتما استاد همین کارو میکنه دیدیم استاد حسابداریمون نیومد. همون شب تولد سرینه بود.ما هم وسط راه فهمیدیم استاد نداریم بچه ها گفتم بریم خرید واسه امشب. من گفتم آخه کدوم ابلهی ساعت۳ ظهر مغازشو باز میکنه .دیگه مجبور شدیم منو آنا با هم رفتیم بقیه هم با هم.هوا به شکلی بود که تف میکردی تفت تو هوا می یخید(یخ میزد)آخرشم حرف من شد هیچ مغازه ای باز نبود.درحالی که دندونامون سمفونی موزارد میزد برگشتیم خوابگاه تا ساعت ۵ دوباره بریم.رفتیم من از یه خرس دخمر صورتی خوشمل خوشم اومده بود رفتیم اما با پسره سر قیمتش یه توافق نرسیدیم دو ساعت تو خیابونا چرخ میخوردیم تا یه چیز خوب پیدا کنیم ناکام موندیم دوباره برگشتیم همون مغازه خرسرو خریدیم.دستای من سر ما زده شد خالای قرمز درآورده بود.تو اتاقمونم بچه ها داشتن تدارک جشنو میدیدن. رفتیم از سالن مطالعه یه میز آوردیم تو اتاق.سرینه هم خودش کیک تولدشو خریده بود.با لب تاپ آهنگ بروبکس گذاشته بودیم ۳ تایی ادای رقصشونو در میآوردیم کلی خندیدیم.بعدشم یه بازی کردیم که یه بطری میذاشتیم وسط طرف هرکی میوفتاد باید یه کار سختیو انجام میداد. اولش به من افتاد گفتن جرات داری بری در اتاق۱۰۵ رو بزنی در بری گفتم آره.تو اتاق ۱۰۵ یه دخترس که خیلی گیره تقریبا میشه گفت مسئله خوابگاهه.من رفتم دیدم در اتاقشون بازه وکسی تو اتاق نیست در زدم فرار کردم.چرخوندن دوباره به من افتاد بچه ها گفتن جرات داری زنگ بزنی سرپرستی شاهی رو (سرپرست خوابگاه)سر کار بزاری گفتم به خدا من نمیوتنم کسیو سر کار بزارم.بچه ها هم واسم یه اسم انتخاب کردن(نمیتونم بگم اسمو)بعدش افتاد به آنا گفتم زنگ بزنی سرپرستی شاهیو سرکار بزاری گفت باشه زنگ زده بود شمالی میحرفید. من که مرده بودم از خنده.گفت با خانوم صداقت کار دارم شاهی گفت باشه میگم بهتون زنگ بزنه.بعدش شاهی پشت میکروفون پیج کرد خانوم صداقت سرپرستی.ما دیگه همه قش کرده بودیم.چرخوندیم افتاد به یکی از دوستام گفتم بری کنتر برق خوابگاهو بزنی گفت باشه رفت زد همه چراغا خاموش شد .همه دخترا جیغ میزدن.یه چند دقیقه خاموش بود دوباره رفت روشن کرد.چرخوندیم افتاد به سرینه گفتیم بری بند کفشای اتاق ۱۰۳ رو بهم گره بزنی گفت باشه همرو گره زده بود.افتاد آنا گفتیم به مستر مدیریت(پسر پر ادعا کلاس) لاپایی بدی بخوره زمین.گفت باشه فرداش این کارو کرد ولی پای مدیریت نگرفت به پای آنا.در کل شب خیلی خوبی بود خیلی خوش گذشت.فرداش هم ریاضی داشتیمو کار خاصی نکردیم وکلاس با صلح و صفا برگزار شد بعد از ظهرشم مبانی داشتیم یکی از دوستام از دیشب قول داده بود سر کلاس عروسکی که قوقولی میکردو بیاره بزنه.سر کلاس زد ولی استاد نشنید.غروبشم من برگشتم خونه و کربلایی بابا رو دیدم.......

یکشنبه استاد تاریخ نیومد بعدشم کلاس زبان داشتیم.دوباره جعبه مدادرنگی یه چشمه از کاراشو رفت. رفته بود تو ردیف صندلی پسرا نشسته بود. دوستش میگفت بابا بیا این جلو جا هست میگفت نه این جا خوبه!!!!!(هَی وای من)دوشنبه هم روانشناسی داشتیم که مثل همیشه عالی بود.این هفته من سر کلاسش کنفرانس دارم دعا کنید که خراب نکنم.بعد از ظهرشم دیر رسیدم به اتوبوس .راننده گفت خانوم شرمنده صندلیا پرشده اگه میخوای بهت صندلی تاشو میدم وسط بشین. منم چاره نداشتم نشستم وسط.همش لبخند میزدم که اتفاق خاصی نیوفتاده.جفت پاهام سر شده بود ۴۰ بار خواب رفت دیگه داشتم بیهوش میشدم.اتوبوس هر طرفی میرفت منم با صندلی میرفتم اون طرفی.چند تا پسر پشت من بودن فک کنم واسشون سوژه بسیار خوبی بودم. تا مقصد بهم میخندیدن سرگرم میشدن.منم راضیم به رضای خدا!!!

تا شنبه یعنی فردارو واسه خودم تعطیل کردم خب اکثرا تعطیل کرده بودن.راستی این عکسی گذاشتم مال یه ماه پبش خوابگامونه. یه مامان مونا داریم دستپختش عالیه البته ما هم خوبیما ولی اون حرفه ای تره.اسپاگتیه درست کردنش از مامان مونا ودیزاینش از چند تا از بچه ها.بچه های اتاقای دیگه میگن بابا خوش به حالتون شما خیلی کدبانوئید

 

خب دیگه واقعا خسته شدم دوبار این متنو تایپیدم.فقط به عشقه دوستای خوب وب و بچه های اتاق ۱۱۱.منم هفته دیگه نمییام رفت واسه تاسوعا عاشورا.

خداحافظ

 

تـاریـ خ جمعه 1390/08/27سـاعـ ت 23:16 نـویسنده sara| |

نمیدونم چرا این هفته اصلا حس نوشتن وآپ کردن نداشتم.اما بازم دلم نیومد که آپ نکنم.دیروز ساعت ۵ رسیدم خونه وتا ۴ شنبه نمیرم سمنان.یه جورایی دانشگارو تعطیل کردیم خب مثل اینکه همه دانشجوا از قربان تا غدیرو تعطیل میکنن.اما بدلیل وجود دانشجویان بسیار پایه کلاس همچین اتفاقی نیوفتاد وقرار شد ۵ شنبه یعنی دیروز همگی بریم خونه تا ۳ شنبه یا ۴ شنبه برگردیم.من که گفتم ۳ شنبه بابا از کربلا مییاد پس ۴ شنبه میام.اصلا حس دانشگا رفتن هم نیست. ای خدا قربون کرمت. همه رفتن دانشگا تعریف کردن ما هم هی قند تو دلمون آب میشد که ای خدا شکرت ما هم شدیم دانشجو.من که به شخصه آرزوهای رنگارنگ وقشنگی واسه خودم داشتم.یهو دیدیم سمنان قبول شدیم.باز سر خودمونو شیره مالیدیم که بابا جزو دانشگاهای خوب کشوره(خیر سرش)رفتیم دیدیم ای دل غافل دانشگاهمون از دانشگاه اصلی جداست. ولی این خیلی واسمون بد نشد چون دانشکده نزدیک خوابگامونه وازین لحاظ بد نبود.بد رفتیم تو کلاس گفتیم خاک بر فرق سرم که ۴ عدد پسر کج سر کلاسن.فقط دریابید شانسو.یاد حرفای دکتر فرهنگ افتادم. همون شنبه که من رفتم خوابگاه شبش به مناسبت ازدواج حضرت فاطمه وامام علی(ع) از یه آقایی دعوت کرده بودن که سخنرانی داشته باشه ما هم پایه همیشگی رفتن به اینجور جاها.این دکتره میگفت انقد موج منفی دریافت نکنید.اگه بگید من چقد بدبختمو ازین حرفا بدتر به خودتون تلقین کردین که واقعا من بدبختم وبدبخت هم میشید.اگه مثبت فک کنید موج مثبت میاد طرفت. اگه به یکی احساس قلبی داشته باشی اون طرف این موجو دریافت میکنه.در کل حرفای خوبی میزد.حالا من هی میخوام به خودم نگم بدشانس نمیشه.

یکشنبه هم تدارک تولد یکی از دوستامون تو خوابگاهو دیدیم.رفتیم پودر کیک گرفتیم و همونجا روی گاز بدون فر کیک درست کردیم(به خدا این همه استعداد اونجاکور میشه).منو سرینه وآنا هم رفتیم بیرون واسش کادو بخریم.داستان کادو گرفتنو باید تو تاریخ سِمِنی(سمنان)ثبت کرد.این دوستمون که تولدش بود دختر بودا ولی روحیات پسرونه داشت. حالا فک کنید واسه همچین آدمی ما رفتیم خریدهر مغازه ای میرفتیم ۳ ساعت فقط توضیح میدادیم که چی میخوایم.رفتیم واسش گردنبند بخریم پیش همون پسره که شبیه جو بود. بهش میگم پسرونه ترین گردنبندتو بیار.آخرش منصرف شدیم. حالا این دختری عاشق اسکلت وجنازه وخون آشامو ازین چیزا.پسره میگه خانوم مطمئنید این دوستتون دختره؟؟!!میخواستم بهش یه چیزی بگما ولی نگفتمبعد رفتیم عطر فروشی دوباره همین داستان ولی آخرش یه عطر خیلی خوشبو انتخاب کردیم واسش یه شیشه کوچیک گرفتیم.بعد رفتیم شکلاتو کاکائو ازین چیزا گرفتیم.آخرشم رفتیم یه مغازه که فقط چیزای کادوئی داشت ۱ ساعت داشتیم تو مغازه چرخ میخوردیم.واسش یه جا سوئچی گرفتیم که یه موجود عجیب غریب بود با یه کتاب در مورد جن(بسم الله)با یه کارت پستال مربوط به آبانیا.گذاشت تو یه جعبه خوشگل.همین ۴ تا چرتو پرت شد ۱۵ هزار تومن.بعد رفتیم خوابگاه واونجا بچه ها کیک وپاپ کورن وشکلاتو ازین چیزا حاضر کرده بودن.خلاصه دوستمونو سوپرایز کردیم کلی کیفور شد.این یه هفته همش سمنی بارون میومد.خیلی هم سرد بود.یادتونه گفتم سر کلاس روانشناسی اصلا خوابم نمیبره فک کنم نظر اومدم این هفته چشامو به زور باز نگه داشته بودم سر کلاسش.آخه تو خوابگاه وضعمون خیلی فجیحه تاساعت ۲ یا ۳ نصفه شب خوابمون نمیبرهبعد فردا صبح با بدبختی هر چه تمام تر بلند میشیم.سر کلاسش هیچی نفهمیدم.ساعت بعد جامع شناسی داشتیم من دیگه کامل خوابم پریده بود ولی یکی از دوستام قشنگ خوابیده بود. از اول تا لحظه آخر که کلاس داشتیم.آنا هم شروع کرد به فیلم گرفتن ازش.حالا میگه از جات تکون نخور میخوام از پسرا هم فیلم بگیرم.آخه پسرا پشت ما نشسته بودن.از اولین پسره که فیلم گرفت پسره فهمید حالا داشت تر تر میخندید دوربین رفت سر نفره بعدی اون یکی بهش گفت داره ازت فیلم میگیره اونم هیچ عکس العمل نشون نداد.یکیشونم خواب بود یکیشونم انگار تو کلاس نبود.یهو استاد فهمید گفت داری چکار میکنی .آنا گفت هیچی آخر کلاس رفت جریانو به استاد گفت.تو خوابگاه ۱۰۰ دفه این فیلمو دیدیم. سه شنبه هم کار خاصی نکردیم.۴ شنبه هم ساعت یه ربع به ۸ بیدار شدیم رفتیم سر کلاس بعد از ظهرشم حسابداری داشتیم.بعد کلاس منو آنا وسرینه با اینکه هوا خیلی سرد بود رفتیم کافی شاپ ویه کافه میکس گرم خوردیم جاتون خالی خیلی چسبید ولی نمیدونم چرا مزه مکمل غذایی بچه میداد!!!!

۵ شنبه دیگه رکوردو شکوندیمو ساعت۸ بیدار شدیمهممون خواب مونده بودیم.ساعت ۱۵/۸ رسیدیم سر کلاس.استاد ریاضی قبلا تهدیدمون کرده بود اگه دیر بیایید دیگه نمیزارم بیایید سر کلاس و دیروز تهدیدشو عملی کرد و۶ تا دانشجو رو بر گردوندمنم خیلی اعصابم خورد شد. زن عقده ای.خاک تو سرش کنن. به خاطر یه ربع مارو برگردونند خدارو شکر کسی مارو ندید. آخه از فاصله دور داشتیم با استاد حرف میزدیم.همه استادا یه ربع و تاخیری میزنن.این استاد فقط میخواست حرف هفته قبل خودشو ثابت کنه.اونوقت به بچه ها گفته من خیلی ناراحت شدم به اینا گفتم برنبعد از ظهرشم مبانی داشتیم وبا خبر شدیم یکی از بچه های کلاس رفته لندن و دیگه بر نمیگرده.عموش اونجا بوده گفته همونجا ادامه تحصیل میده.خوش به سعادتش.منم سر کلاس گفتم هه سمنی کجا لندن کجا؟؟؟به قول آنا رفته لندنِ افغانستان

اینم از یه هفته ای که گذشت.فردا با دوستم میخوام برم دانشگاه پیام نور شهر خودمون.ببینم اونجا چه جوریه.میخواستم این دفه هم از سرینه جونم شعر بزارم اما انگار کاغذ شعراشو تو خوابگاه جا گذاشتم.

بعدا نوشت:امروز روز عرفه است از همتون میخوام که دعام کنید.راستی مریضارو هم یادتون نره.یه دختره تو خوابگامونم هست که مثل این که سرطان داره. ترو خدا اونم دعا کنید.پیشاپیش عید قشنگتون مبارک

 

 

تـاریـ خ جمعه 1390/08/13سـاعـ ت 18:52 نـویسنده sara| |

سلام به همه ی دوستای وبلاگیم و خوابگاهیم چون آدرس وبمو به بچه های خوابگاه دادم از این به بعد اونا مییان اینجا سر میزنن.قرار بود این هفته نیام ولی بابام میخواد ایشا الله بره کربلا واسه همین این هفته اومدم خونه واسه خداحافظی.این هفته اتفاقای زیادی تو دانشگاه افتاد.بهتون گفتم که ما با ۴ تا از دخترای تازه به دوران رسیده کلاس خیلی لجیم.یکیشون خیلی تابلوئه به زور خودشو میندازه گردن پسرای کلاس.یکی نیست بگه که ما همش ۴ تا پسر کج ومووج تو کلاس داریم همه رو هم میخواد تورکنه.به خاطر همین با بچه ها اتاقمون قرار گذاشتیم این نقشه ی شومش پیش نره و ادبش کنیمیکشنبه سر کلاس تاریخ دیدیم برخلاف روزای قبل که میرفت جلو دهن پسرا مینشست رفته صندلی اول .ولی آخر کلاس نمیدونم به بهانه چی دوباره رفت پیش پسرا باهاشون حرفید.ما کلا بچه های حسودی نیستیم ولی از قیافه پسره میباره ازین دخیه بدش مییاد.حالا ما انقد بچه های خوبی هستیم که حتی اصلا به پسرا سلامم نمیدیم.اصلا ولش کن اگه بخوام در مورد این جعبه مداد رنگی بحرفم کلی وقتمو میگیره.خب یکشنبه که کلاس تاریخ داشتیم با استاد بسیار گلش.بعدشم زبان انگلیسی داشتیم که استادش فک میکنه واقعا اونجا دبیرستانه هر جلسه از بچه ها میپرسه هرکی بلد نباشه منفی میگیره.به خدا شانس ندارم .به قول آنا که به استاد میگفت:استاد ما اومدیم دانشگاه که درس نخونیم اونوقت شما ازما درس میپرسی!!!!!

دوشنبه هم درس شیرین روانشناسی داشتیم .همیشه سر کلاس روانشناسی بهم خوش میگذره وخوابم نمیگیرههفته دیگه هم شاید سر کلاسش کنفرانس بدم.دوشنبه یکی از پسرا اومد کنفرانس بده استادمون بدجوری ضایعش کرد.آخه داشت چرتوپرت میگفت.بعدشم جامع شناسی داشتیم که کل کلاس کل کل بود بین ما واکیپ مداد رنگیا.هرچی میگفتن ما برعکس میگفتیم.آخر کلاسم همون پسر مشهدیه که شعر میگفت یه مثنوی گفته بود در مورد اوضاع داغون دانشگامون.بیچاره به کلاهشم گیر داده بودن.ولی شعرش خیلی جالب بود میخواستم برم ازش شعرشو بگیرم بنویسم گفتم الان دوباره بچه های کلاس فکر بد میکنن.

شب دوشنبه هم تا ساعت ۳ نصفه شب نشسته بودیم با بروبچه ها حرف میزدیم.سه شنبه کلاس نداشتیم تا ساعت ۱ خوابیدیم.این خوابیدنامون قصه شده.به خاطر این که دیرمیخوابیم یکی از دخترای اتاقمون فرار کرد از اتاق رفت پیش دوستش. سرپرستی مارو احضار کرد گفت چرا زود نمیخوابین این دختره راحت بخوابه.گفتیم ۷ نفر به خاطر یه نفر ساعت ۹ بخوابن.آخرش سرپرستی کم آورد گفت اگه میتونین یکیو جاش بیارین.ناهار یه هفته رو رزو میکنیم اونوقت تو اتاق هیچکس حال نداره بره سلف ژتون غذا سوخت میره.

تو اتاق ما یه خانواده تشکیل دادیم.من داداش خونواده ام اسمم کامبیزه مامان ملیحه. بابا گضنفر(غضنفر).۳ تا خواهر به نام عفت عشرت و شفقت ویه داداش دیگه به نام اصغر.کلی حال میکنیم تو اتاق.راستی یه کاغذ زدیم رو یخچال سوتی های بچه هارو مینویسیم هر کی در ماه سوتیش از همه بیشتر باشه باید چیپس یا بستنی همه رو مهمون کنه

یه مجتمع نزدیک دانشکدهمون هست که توش یه پسره مغازه داره .پسره فتو کپیه جو جوناسه مخصوصا موهاش.مثل سیبیه که از وسط نصف کرده باشی . حالا به نظرتون من برم بهش بگم شما خیلی شبیه خواننده مورد علاقه من هستید یا نه؟حتما نظرتونو بگید

سرینه یکی از بچه های اتاقمونه که شعر میگه. با این که ارمنیه ولی از خود ایرانیا شعر ایرانیو قشنگ تر میگه.از این به بعد شعراشو اینجا مینویسم نظرتونو در مورد شعرا بگید:

همیشه نگاهم را به آسمان خواهم دوخت  

                                                               آنجا که با چشمانت دنیایم را گرفتی     

قلبم را بی آنکه بخواهم میان دستانت جا گذاشتم

                                                              اکنون آواره ی یک لحظه رسیدنم

دیوانه خواهم گشت سرانجام از این درد

                                                               اشکها دیگر مرهم نخواهد شد

وباز دوستی دستم را می فشارد

                                                               با نگاهش مرا دلگرم میکند

او میداند خسته ام  

                               خسته وبی پناه.............. 

تا هفته دیگه بای

تـاریـ خ پنجشنبه 1390/08/05سـاعـ ت 22:46 نـویسنده sara| |

سلام سلام به همگی .من بعد از ۲ هفته اومدم.. البته هفته پیش اومده بودم ولی اینترنت ترکیده بود ونمیتونستم بیام اینجا خیلی اعصابم خورد شده بود با سایت دانشگاه میتونستم بیام اما ترسیدم اطلاعات وب ذخیره شه دیگه ریسک نکردم.دیروز ساعت ۵ رسیدم خونه .عروسی یکی از همکلاسیام بود سریع آماده شدم که برم اونجا.از طرفی شب حنابندونه دوستم دختر خالش تصادف میکنه وفوت میکنه کلا عروسی خیلی بی حال و سرد بود .خداروشکر ما رفتیم یه کم مجلسو گرم کردیم.واقعا خیلی بده آدم به زور بخنده وبرقصه.خدا واسه هیچ کس نیاره.به ما گفتن به عروس چیزی نگیم چون نمیدونه وناراحت میشه ولی بعدش فهمیدیم که عروسم میدونسته.از دانشگاهم خبر خاصی نیست.همچنان با ۴ عدد پسر خل دیوونه سر میکنیم.کلاسمون دسته کمی از دبیرستان نداره پسرارو که آدم حساب نمیکنیمبا چند از دخترا هم لج شدیم من که فقط منتظر یه جرقه ام که مثل بمب اتم بپرم بهشون چون کلا لج درارن.به یکی ازین دخترا میگیم جعبه مداد رنگی آخه خیلی آرایش میکنه ضایع.سر کلاس جامع شناسی که خیلی حرص میخورم از بس این بچه ها ایرانو میکوبن هی میگن چرا ما جهان سومیمو ازین دربریا که من حالم بهم میخوره .منم همش سر این کلاس دعوا میکنم جیغ جیغ میکنم.استادمونم مرده برا این زرهای مفت بگو تو درستو بده چه کار داری به این حرفا.استاد زبانمونم فک کرده اینجا دبیرستانه هر جلسه کلمه هارو ازمون میپرسه سری قبل کسی بلد نبود گفت ۳ تا درسو خودتون ترجمه کنین از همتون میپرسم.یکی از دوستام گفت بابا ما اومدیم دانشگاه درس نخونیم اونوقت شما اینجوری میکنین با ما.البته استادمون خیلی با حاله یه دخترس کل دنیارو دیده هر کشوری که فکرشو بکنی.ولی خیلی سخت گیره.یه پسره تو کلاس هست که خیلی ادعاش میشه من حالم ازش بهم میخوره بچه پررواون تو کلاس تور میندازه ببینه کی میوفته تو تورش. یه بار داشتم در مورد کلاسا حرف میزدیم من یکم باهاش گرم شدم گفت ببخشید فامیلیتون چیه وازین حرفا من بهش گفتم ولی اصلا دیگه باهاش نحرفیدم حالا الان با همون دخرته جعبه مداد رنگی ریخته روهم.با هم یه جورین سر کلاس ما همه فهمیدیم این دو تا دارن یه کارایی میکنن .به بچه ها گفتم همون پسره گنده بک به درد همون دختره میخوره. اه اه.خاک تو گوره اون دختره بریزم.ولش کن بابا اصلا ارزش حرف زدن هم نداره.از پارتی های شبانه خوابگامون بگم .یه شب اتاق پایینیا که هم رشته ای میشیم اومدن تو اتاق ما برای مهمونی ما هم سنگ تموم گذاشتیم همه چی آوردیم وسط تا ساعت ۱ کیف کردیمو رقصیدیم.زنگ میزدیم مزاحم تلفنی بچه ها صبا دوستم کردی حرف میزد .ما که تر کیده بودیم.فردا شبش ما رفتیم اتاقشون به عنوان شب نشینی یه دختره توی اتاقشونه ازین مثبتا دید داریم میرقصیم رفت تو لک ناراحت  شد ما هم همگی پاشدیم رفتیم اتاق خودمون البته بچه های  اون اتاقم باهامون اومدن ولی خوراکیاشونو آوردن.کلی حرفیدیمو پانتومیم بازی کردیم مثل فیلم درباره الی مثلا یه کلمه رو باید اداشو دربیاریم ببینیم اون کلمه چیه.خیلی حال داد.ساعت ۲ خوابیدیم از اون طرف خواب موندیم ساعت ۱۵/۸ رسیدیم سر کلاس .روزی نیست که آن تایم باشیم.ولی از ۱ شنبه میخوایم کل این جعبه مداد رنگیو بخوابونیم .آخه وقتی میان زرتی میرن پشت پسرا میشینن حالا ما قرار گذاشتیم زودتر از اونا بریم نذاریم اونا کاری کنن.خب اینم از این.چون خبر خاصی نبود سر جمع یه چیزاییشو تعریف کردم.

هفته دیگه کلا نمییام خونه .پس رفت ۲ هفته دیگه که من تا اون موقع دق میکنم.بین دوتا عید قربان وغدیرو میخوایم تعطیل کنیم.راستی اینم بگم واسه کرایه اتوبوسا اعتراض کردیمو ازین حرفا.مثلا پول نمیدادیم دختر پسرا قاطی مینشستنبعد کرایه رو کم کردن.هه هه

تا ۲ هفته دیگه خداحافظ

 

تـاریـ خ جمعه 1390/07/29سـاعـ ت 13:41 نـویسنده sara| |

سلام به همه دوستای دوس داشتنی خودم.اول به آقایی که اومده بود گفته بود که چرا نوشته های من رفته تو وبلاگش بگم که من خودم شوکه شدم وقتی دیدم مطالبم رفته تو پست مطالب وبلاگتون.اصلا نمیدونم چجوری اتفاق افتاده.در کل اگه کاری باید انجام بدم بگید.

خب من تازه ۱ ساعته رسیدم خونه.ببینین چقد اینجا وخواننده هاشو دوس دارم که بلافاصله اومدم آپ کنم.امروز کلاس هامون تشکیل نشد منم صبح ساعت۸ با اتوبوس اومدم.هفته پیش شنبه صبح با مامان رفتیم بازارا(به قول آبجیم)من یه سری خرید داشتم.کنسرو شامپو ماکارانیو ازین چیزا .خب اونجا خجالت میکشیدم بچه ها از وسایل خودشون غذا درست میکنن.موقع رفتن خیلی وسیله داشتم .خیلی سختم بود با اتوبوس برم میخواستم با تاکسی برم که اونم نبود بعد دیگه بابا منو برد سمنان. تا خود سمنان خود خوری میکردم که چرا ماشین نبود.آخه احساس میکردم واسش سخته این همه راهو بیاد برگرده خیلی به خودم بدو بیرا گفتم درسته دخترشم ولی اصلا دوس ندارم به خاطر من سختی بکشه. بعضیا اینجوری فک نمیکنن.میگن وظیفه پدر مادر که خواسته های بچه هاشونو تامین کنن میخواستن مارو بدنیا نیارن.ولی من حتی ۱ لحظه هم این فکر به ذهنم خطور نمیکنه.۶۰ درصد این که عهد کردم با خودم که دولتی قبول شم همین بود.اصلا نمیخواستم بابا زیر فشار شهریه باره.اتفاقا بابام برعکس من فک میکنه فک میکنه وظیفشه (شایدم واقعا باشه).واسه کنکور کلاش ثبت نام کردم ۲۰۰ تومن شهریه اش بود من رفتم گوشواره طلامو فروختم که حداقل کمی از پولشو من بدم .البته اصلا به طلا علاقه ندارم گوشمم نمینداختم اونو.ولی وقتی بابا فهمید این کارو کردم کلی دعوا کرد که چرا این کارو کردی پول نگه دار عین اون گوشوارو میری میخری.حالا بیا خوبی کن.نمیدونم این اخلاق خوب یا نه ولی نمیتونم ترکش کنم.به نظر خودم که بابا مامان باید عاشق این اخلاق باشن نه؟؟؟از چی رسیدیم به چی.

هیچی دیگه من رسیدم خوابگاهو وسایلارو جا به جا کردم.فرداش کلاس تاریخ فرهنگ داشتیم .بچه ها که خیلی تعریف میکردن که استادش خیلی ماهه.آخه من جلسه اول نبودم که برم کلاس.به خاطر همین بیسیار مشتاق بودم ببینیم چه استادیه .خداییشم خیلی خوب وبا حال بود ولی زن داشت دیگه(هه هه خوش به حال زنش).بعدشم کلاس زیان.خیلی درسای زبان زیده همونجا کلاس بیرونم میرم.همش زبان میخونیم.تا فارغ التحصیلی زبان انگلیسی و آلمانی و فرانسه رو باید فول باشیم.من که خیلی دوس دارم ولی خب سخته دیگه.بعد فرداش کلاس روانشناسی داشتیم.من به بچه ها گفتم که با هم دیگه توافق کنیم که با مدیر گروه حرف بزنیم کلاسای ۵ شنبه رو بزاریم ۴ شنبه چون ۴ شنبه فقط یه کلاس داشتیم.بعد یکی از پسرا گفت منم موافقم پس همون توی یه کاغذ بنویسیم امضا کنیم.بعد یکی دیگه از پسرا گفت پس شما بنویشید ما امضا کنیم من گفتم خطم خوب نیست(الکی گفتما)خودتون بنویسد اونم گفت نه خط من خوب نیست.بهش یه کاغذ خودکار دادم گفتم ناز نکن بنویس دیگه.نه اینو نگفتم گفتم نه تور خدا اینو نگید خطتتون خوبه بنویسید دیگه به خاطر من.اینم نگفتم ولی یه چیزی تو این مایه ها بود!!!!!!!!!!!همون پسر مشهدیه نوشتو خداییش خطش خوب بود ناز میکرد.بعد همه امضا کردیم ولی آخرش مدیر گروه گفت نمیشه هممون کنف شدیم.دیروز سر کلاس شناخت صنعت جهانگردی که استادش همین مدیر گردهمون بود از همه پرسید که از چه رشته ای اومده بودیو واسه چی اومدیو ازین حرفا.یادتونو گفتم که یه پسره هست که اصلا کیف نمیاره وآستیناش تا آرنجشه وخیلی مظلومه ما بهش میگیم آقای نجیب مند( خدایا منو ببخشه)اون گفت به خاطر این که کد رتبه اش اشتباه شده اومده جهانگردی. من فک میکردم ازین روستاییایه که بهش سهمیه منطقه خورده اومده جهانگردی مثلا ۲۰ هزار شده باشه.بعد گفت رتبه ام ۶۰۰ بوده انقد این حرفارو با حالت مظلومیت میگفت که من سر کلاس گریم گرفت.یعنی به خاطر یه کد اشتباه باید تباه شه.آخ به خدا همین الان دارم اینارو میگم قلبم از دلسوزی تیر میکشه.اون باید حقوق همدان قبول میشد .شهر خودشون. هزار بار دعا میکنم که حقوق همون جا قبول شه.لعنت به این سازمان سنجش تازه این یه نفر فقط نبود۳ ۴ نفر ازبچه ها دقیقا همین جوری بودن.خیلی ظلمه به خدا.بعد همون مشهدیه گفت من به این رشته علاقه نداشتم وبه کارای هنری علاقه داشتمو .استاد گفت مثلا چی گفت شعر میگم.استاد گفت شعرتو بخون.واییییییییی عجب شعری بود همه کف کرده بودیم.من که زبونم بند اومده بود.خود استاد تو شوک بود.در مورد روز قیامت ومحشر بود.خیلی پسر خوبیه من که خیلی خوشم اومد ازش.یه پسر دیگه گفت من علاقه داشتمو قبلا کار آزاد میکردمو بعدا میخوام آژانس مسافربری بزنم.چون پسرم راحت میتونم برم خارجو ازین چرتو پرتا تموم دخترا ریختن سرش که چه ربطی داره.استاد گفت باید خانوما متاهل باشن که بتونن برن  من گفتم خب متاهل میشیم میریم(هه هه).دیشبم رفتیم بازارا نون وازین خرتو پرتا خریدیم وکلی خوش گذشت.

خب منم دیگه برم چون دستم از کتف داره میوفته انقد نوشتم.مامان واسه قبولی بنده فردا سفره میندازه.من که کلی درس دارم.حال کمک کردنشم ندارم.

 خدارو شکر یه جا مثل اینجا هست که همه خاطراتمو ثبت کنم.نمیدونم هفته دیگه میام یا نه.ولی حتما نظر بدینا

دوستون دارم بای

 

تـاریـ خ پنجشنبه 1390/07/14سـاعـ ت 12:24 نـویسنده sara| |

سلام به همگی.خوبین؟دیشب از سمنان با اتوبوس اومدم خونه و یه هفته از رفتن به دانشگاه گذشت.شنبه هفته پیش بعدازظهر با یه ساک رفتم سمنان که مستقر شیم توی خوابگاه دختران.رسیدم اتاقم دیدم ۳نفر از هم اتاقیام اومدن ۲تاشون تهرونی ویکی دیگه هم مشهدی.اول که رفتم فقط سلام کردمو ساکمو باز کردم وسایلمو چیدم رفتم پیش یکی از دوستام که همشهری بودیم.با هم نشسته بودیم که یکی از همون دخترای تهرانی اومد جلوی اتاق دوستم بهم گفت بیا بریم ببینم بچه کجایی وبیشتر با هم آشنا شیم.خب اولش هنوز صمیمی نشده بودیم رفتم پیششونو یه کم حرفیدیم بعد دیدم  یکی دیگه از دخترای تهرانی که اسمش سرینه بود داشت با گوشی حرف میزد .انگار رمزی حرف میزد من گفتم ایول چه خوب طرف پشت خط میفهمه این چی میگه بعدش فهمیدم رمزی حزف نمیزده این دوست عزیز ارمنی بودن.من دیدم تختا فقط چوب کف داره نه تشکی نه بالشتی.منم فقط یه پتو آورده بودم وبا یه ملافه.بعد دیدم همه میوه بشقابو وازین وسایلا آوردن.یکی که خیلی با حال بود. یه ظرف بزرگ برنجو لپه نخود سویا وهمه وسایلی که واسه یه زندگی نیازه.من همسن جور مونده بودم چون حتی یه بشقابم نیاورده بودم.نمیدونم میخواستم بیام با خودم چی فک کردم هیچی با خودم نیاورده بودم.شب اول همون تخته خوابیدم مثل چوب خشک شدم.یه لحظه خوابم نبرد اومدم رو زمین خوابیدم.خیلی خجالت میکشیدم وقتی میدیم همه میوه آوردن من هیچی ندارم بزارم جلو بچه ها.به خاطر همین فرداش رفتم خوراکیو سوسیسو آب ونوشیدنیو ازین چیزا خریدم .چند تا ظرف وقاشق یه بارمصرف گرفتم که مجبور نشم از بچه ها ظرف بگیرم.روز اول که معارفه بود همش سخنرانی وچرت وپرت.رئیس دانشگاه میگفت شما سال اولی هستین جو گیر نشید دخترا گول این پسرای بیشعورو نخورین(دقیقا همین طوری)همه دخترا دست زدن.۳ دقیقه از حرفاش نگذشته بود که بلوتوثو روشن میکردی ۵۰ تا بلوتوث میومد.من گفتم به به عجب صحبتای تاثیر گذاری!!!

فرداش رفتیم سر کلاس ۳بار ضایع شدیم همش کلاسارو اشتباه میرفتیم .تو کلاسمون ۴ تا پسر داریم یکی از یکی گیج تر وسوژه تر.یکی شون که خیلی داغونه.یه بلیز مثلا آستین بلند میپوشه اما آستیناش از آرنجشه.عین این خنگا نه کیفی میاره نه چیزی فقط یه خودکار بیک مییاره!!!استاد زبان بهش میگه برو ماژیک بیار میگه نمیرم استاد میگه بیار میگه نه من نمیرم.ای خدا انقد از دست این پسرا میخندیم که نگو(از اسکل بازیاشونا)کی موقع ما میشه که سوژه این پسرا شیم از بس دست میندازیمشون.

فرداش رفتیم سر کلاس استاد نیومد پس فرداش هم همین طور عین این خنگا هی میرفتیم دوباره بر میگشتیم.تو خوابگاهم حوصله مون خیلی سر میره. نا گفته نماند که خیلی خیلی با بچه های خوابگاه صمیمی شدیم.الان ۷ نفریم تو یه اتاق.۳ تا تهرانی یه مشهدی یه کاشانی و یه ایلامی .این ایلامیه انقد گریه میکرد خیلی دلتنگه خونشون میشد تا میگفتیم مامان گریه میکرد باباهم نداره بنده خدا اما از بس ما با هم خوب بودیم اینم دیگه خوب شده و کمتر یاد شهرشون میوفته.واسه ناهار با اتوبوس میریم سلف وبر میگردیم.پریشب بیکاری خیلی فشار آورد یه دختره هست اونم هم کلاسیمونه ولی تو یه اتاقه دیگه است خیلی بچه با حالیه.گفتیم بیاد یه کم برقصه بخندیم.یه فیلمیه که خدا بودنه.بعد همه بچه ها شماره مزاحم گوشیاشونو دادن بهش که بزنگه اذیت کنه ساعت ۱۲ شب.با یکی فارسی با لهجه ترکی میحرفیدید میگفت تو بیابون گم شدم اون طرف هم میگفت کجا الان تو کجایی.من که انقد خندیده بودم دل وفکم درد میکرد.واسه یکی شعر کردی میخوند پسره میگفت نمیخوام شعرتو گوش بدم میگفت غلط کردی باید گوش بدی!!!اینم ازین......

خب اینم خاطرات یه هفته ای که از دانشگاه گذشت البته بعضی جاهاشو حذفیدم ولی کلیش همین بود که تعریف کردم.فردا بر میگردم اومدم خونه تشک و یه سری وسایلو که نبرده بودمو ببرم.شاید هر هفته بر گردم شایدم ۲ هفته یه بار آخه اونجا بچه ها نمیزارن بیام میگن تو بری اینجا دلگیر میشه!!!!!!

بای

بعدا نوشت:وای ی ی ی ی دیدین یادم رفت.روز دخترو به همه ی دخترای ایرانی تبریک میگم.به قول اون اس ام اسه امیدوارم همه دخترا مث حنا با مسئولیت .مث کوزت صبور.مث ممول مهربون.مث جودی شادو سرزنده ومث سیندرلا خوشبخت باشن.یه اس ام اس دیگه:آدما ممکنه پسر باشن ولی غیر ممکنه پسرا آدم بشن :دی (پسرای گل ناراحت نشناااا)

بعدا نوشت۲:من دوباره اومدم یه مطلب جالب آوردم که دوس داشتم اینجا بزارم .

آیا می‌دانید اولین فردی كه در اروپا اقامت گرفت یك زن ایرانی بود و بعد مسأله اقامت خارجی‌ها مطرح شد.

- آیا می‌دانید با هوش‌ترین زن دنیا 5 فوق‌لیسانس دارد و ضریب هوشی او 200 است و دنبال كار است.

- آیا می‌دانید ایرانیان در انگلیس ثروتمندترین قشر جامعه هستند حتی ثروتمندتر از ملكه الیزابت.

- آیا می‌دانید كورش كبیر بر جهان حكومت می‌كرد و به نوعی قدرت جهان در دست ایران بود.

- آیا می‌دانید اگر 3 قاره آسیا و امریكا و آفریقا را به هم وصل كنیم ایران در مركز جهان است.

- آیا می‌دانید فرشته‌ها با سرعت نور حركت می‌كنند و زمان برآن‌ها كند می‌شود

- آیا می‌دانید ایرانیان در آمریكا فرهیخته‌ترین افراد جامعه امریكا هستند.

- آیا می‌دانید سال 2001 در فرانسه سال ایران نام داشت.

- آیا می‌دانید حدود 250 ایرانی در ناسا محقق داریم.

- آیا می‌دانید رئیس كامپیوتر ناسا یك ایرانی است

 

تـاریـ خ جمعه 1390/07/08سـاعـ ت 13:8 نـویسنده sara| |

De$ign: KhanOomi

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ


.

Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this! Click here to get avatars like this!